خواب دیده ام ...

ساعت نزدیک 4 صبح است و با هیجانی آمیخته با استرس از خواب پریده ام . خواب دیده ام ... با خودم تکرار می کنم که این ها را در خواب دیده ام مبادا که باورم شود . کاش به جای وبلاگ چند دقیقه رادیو و تلویزیون را در اختیارم می گذاشتند تا هیجان این رویا را با همه ی سردفتران و دفتریاران , نه , با همه ی مردم قسمت کنم .

خواب دیدم ساعت 9 صبح است که به دفتر رسیده ام . کلافه بودم از این تاخیر و می دانستم توبیخی هم در راه است . جای نا آشنایی بود که میدانستم دفتر است . کنار در ورودی روی تابلویی نوشته شده بود :" ساعات پذبرایی : 9 صبح تا 2 بعد از ظهر . هزینه ها خارج از ساعات کاری طبق تعرفه های مربوطه محاسبه می گردد" !

وارد که شدم , 4 نفر خانم شاد و خنده رو با لباس های زیبای متحد الشکل به من سلام کردند . چهره شان طوری بود که انگار از شغل و روزگارشان حسابی راضی هستند . هنوز حیران بودم که آقایی از در وارد شد .سلام و علیک کرد و گفت می خواهد خانه اش را بفروشد . گفتم : مدارک همراهتون هست؟ انگشت اشاره اش را _ انگار که بخواهد از خانم معلم اجازه بگیرد_ بالا برد . گفتم : بفرمایید ؟ خندید و گفت : مدارکه دیگه !

بدون اینکه بدانم چه کار می کنم , از کنار کامپیوتر روی میزم دستگاه کوچکی را برداشتم . اندازه ی گوشی موبایل بود اما رویش دکمه ای نبود . دستگاه را جلوی مرد گرفتم و او انگشتش را روی مرکز دستگاه گذاشت . ناگهان روی صفحه ی مانیتور اسم و عکس و مشخصات مرد ظاهر شد . اطلاعات آنقدر کامل بود که حتی نوشته شده بود پدر بزرگ ایشان دیابت داشته و ممکن است ایشان حامل ژن دیابت باشد . انگار برای مراکز درمانی هم انگشت ایشان کافی بود تا به اطلاعات کامل دست پیدا شود .

گفتم : اطلاعات خریدار ؟ گفت : کد #8765%5E03@27>3#8765^03@27 را وارد کنید . وارد کردم . از خریدار فقط عکس و اطلاعات هویتی نمایان شد . همانطور گیج و سردرگم گفتم : خوب , عوارض شهرداری و دارایی و ... خندید . گفت : پرداخت شده . تاییدش هم همونجا توی فایل من هست .گفتم : استعلام  ثبت حدود 5 روز زمان می برد . ناگهان گرمای وجود مقام شامخ سردفتری را پشت سرم احساس کردم . توان برگشتن و نگاه کردن به ایشان را نداشتم اما آرامش صدایشان حاکی از کم شدن استرس ها بود . فرمودند : نه خانم ! استعلام ثبت حدود 30 ثایه زمان می برد , به مانیتور نگاه کنید : ارسال اطلاعات برای ثبت , پاسخ آن لاین ! ... بفرمایید , این هم جواب !

دهان باز مانده از تعجبم را به زحمت بستم و گفتم : احراز هویت چی می شه؟ صدای آرامش بخششان از پشت سرم شنیده شد : انگشت اشاره ی ارباب رجوع یعنی احراز هویت . سپس خنده ای فرموده و ادامه دادند : دستور فرموده ایم مردم همه با انگشت اشاره بیایند محضر ما !

گفتم : پرداخت حق التحریر و حق الثبت  کی انجام می شه ؟ مرد فروشنده با خوشرویی گفت : پرداخت شد , روی مانیتور ملاحظه بفرمایین . نگاه کردم . نوشته بود : انتقال مبلغ 4500000 ریال از حساب شماره ... به حساب دفترخانه شماره ی هزار و خرده ای . گفتم مگه چند متره؟ گفت : 80 متر . 400 هزار تومن حق التحریر , بقیه اش هم باقی پرداختی ها. دو دستم را بردم بالا که با شدت روی سرم بکوبم طوری که دیگر نتوانم از از جایم بلند شوم که ناگهان باز گرمای حضور حضرتشان از پشت سر گفت : آرام باشید خاااانم! کاملا قانونی است ! ما کی وجه بیش از تعرفه دریافت کردیم که این بشود دومین بارمان ؟ ملک 80 متر است و حق التحریرش می شود از قرار متری 5000 تومان . قانون است خاااانم !

دیگر نمی دانستم چه بگویم . کمی من و من کردم و مثل ماهی از آب بیرون افتاده لب های خشکم را بی هدف باز و بسته کردم . نفس عمیقی کشیدم که به اعصابم مسلط شوم . گفتم : پس بفرمایید خریدار بیان برای امضا . مرد گفت : خریدار که اینجا نیست . کوالالامپوره . توی خونه پای کامپیوترش نشسته و منتظره .

ماندم که حالا تکلیف صدور و ثبت سند چی می شه؟ و کدام یک از این خانم های سرحال و بشاش قراره دفتر را بنویسند که باز خود حضرتشان مثل فرشته ی نجات به دادم رسیدند . فرمودند : نگران نباشید خاااانم ! آنچه از ذهن شما می گذره خیلی ساله که از مد افتاذه . شما کلید OK را بزنید . خریدار هم از اونور دنیا OK رو میزنه و تمام .

با دستهای لرزان و در حالیکه تلاش می کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم کلید را فشردم و ... تمام شد . واقعا تمام شد ! اطلاعات آنچنان ثبت شده بود که دیگر حتی نیازی نبود برگه ای ، تصدیقی ، چیزی دست خریدارو فروشنده بدهیم . برایم مثل روز روشن بود که جریان خلاصه معامله و مهر برجسته کردن دفترچه هم منتفی است .

ناگهان همه ی دنیایم در هم ریخته بود . تمام کارهایی که عاشقشان بودم تغییر شکل یافته بودند . با وحشت به سراغ کمدم و دفتر تمبر عزیز تر از جانم رفتم . حدسم درست بود . دیگر دفتری در کار نبود و من تنها شده بودم . با قانونی که همین یک مسئولیت را هم به ما روا ندید . ناگهان طنین صدای مقام شامخ سردفتری در گوشم پیچید : خانم !  شما یه دفتریاری با کلی مسئولیت قانونی ! به اعصابتان مسلط شید و اگر نمی تونید ... امروز را برای استراحت به خونه برگردید تا فردا با آرامش کارتون رو از سر بگیرین!

می خواستم فریاد بزنم: کدوم مسئولیت قانونی ؟ من این قانون جدیدو نمی خوام . من دفتر تمبر خودمو می خوام ... که خوشبختانه قبل از اینکه در خواب صدایم را در محضر مبارکشان بالا ببرم از خواب پریدم .خواب دیده بودم ... خواب ...

/ 2 نظر / 11 بازدید
دفتربارآینده

باسلام چه خواب شیرینی ؛امیدوارم تعبیری برعکس نشه(>کارمون از این هم مشکلتر)ایکاش واقغیت داشت ولی مطمئنم اگرعمرمان کفاف کند150-200سال دیگه ماهم این خواب شمارودرواقعبت میبینیم فق نمیدانم اونقت چندسال از کشورهای توسعه یافته عقب می افتیم

عليرضا

من ديشب خواب ديدم كه هفت وبلاگ چاق از پرشينبلاگ درآمدند و هفت وبلاگ لاغر را خوردند... وبلاگت چاق باد!