هیس ... !

جوان تر که بودم سکوت آزارم می داد . اگر جایی با کسی بودم , یا در جمعی , تلاش می کردم سکوت اطراف را بشکنم . حرف جور می کردم , از این در , از آن در . انگار سکوت , خلا بزرگی بود که شکستنش وظیفه ی خطیر انسانی من محسوب می شد . اتفاق آزار دهنده ای بود که خاطرات بدی را تداعی می کرد . مثل وقت هایی که نمره ی کم می گرفتم یا معلم از عملکردم راضی نبود ( و البته همیشه ی خدا اگر مادرم با معلم روبرو می شد عدم رضایت قطعی بود ! ) و مامان برای چند روز سکوت می کرد . ( و خدا شاهد است حتی همین الان هم از یاد آوری سکوت مامان حس همان بچه ی شیطان و سر به هوای تنبیه شده را پیدا کردم ) .

حالا اما اوضاع فرق دارد . این روز ها دیگر زیاد تنبیه نمی شوم . یا اگر هم تنبیه شوم به خاطر نمره ی کم و دائم خدا سر کلاس حرف زدن و ورجه وورجه کردن حتی تا سال آخر دبیرستان نیست .( اگرچه خودم به جمع کسانی پیوستم که به خاطر نمره ی کم و لگد پرانی در کلاس درس سکوت می کنند ! ) این روز ها  , بابت اشتباهاتم , تنبیه ها آنقدر سخت و سنگین می شود که از آنها به سکوت پناه می برم . دیگر قول دادن به مامان و معلم و چند روز محض رفع وضعیت قرمز کتاب را بیهوده دست گرفتن و نخواندن تاثیر ندارد . و البته این روز ها هیچ کس مثل خودم , سخت و سنگین تنبیهم نمی کند !

صفحه ی ارسال یادداشت های وبلاگ را باز می کنم . ترجیح می دهم سکوت کنم . دفتر را باز می کنم که چیزی بنویسم . ترجیح می دهم سکوت کنم . داستان های پراکنده را جمع و جور می کنم که به ناشر بدهم . ترجیح می دهم سکوت کنم ... حالا سکوت تنبیه نیست . یا اگر باشد تنبیه خوبی است . نمی شکنمش و احترامش را نگه می دارم . حتی وقتی کنار دوستی نشسته ام , ترجیح می دهم یک فنجان چای بخورم و از پنجره به بیرون نگاه کنم و از حضور و صرفا حضور دوستی که حالا و بی هیچ دلیلی مطمئنم روزی پایه ی دوستی اش خواهد لنگید , لذت ببرم .

وضعیت در دفتر هم همینطور است . سکوت می کنم و نگاه می کنم . احساس می کنم بیست و چند سال از زندگی ام آنقدر حرف زده ام که برای بقیه ی عمرم کافی باشد . حالا می نشینم و با آرامش آدم ها را نگاه می کنم . به حرف هایشان گوش می کنم و یاد گرفته ام قضاوت نکنم . در مجموع همه چیز خیلی خوب است .

می گویند در زمان های قدیم پادشاهی زندگی می کرد که پسرش ساکت و کم حرف شده بود . حاذق ترین اطبای سرزمین را برای درمان پسرش به دربار فراخوانده بود اما پسر بجز چند کلمه ی کوتاه و در حد ضرورت صحبت نمی کرد . تا اینکه یکی از پزشکان گفت پسر را به گردش و شکار ببرند تا از این افسردگی و خموشی بیرون بیاید . پسر بعد از مدت ها به صحبت آمد و گفت : نیازی نیست . من خوبم . فقط می خواهم سکوت کنم و بیاندیشم . اما پدر قانع نشد . روز شکار با خدم و حشم به شکار گاه رفتند و به دنبال شکار کمین کردند . جنگل ساکت بود و صدای مبهم پرندگان و باد که لابلای برگ ها می پیچید , مانع از این نشد که صدای آرام کبک در زیر بوته به گوش نرسد . کبک شکار شد و پادشاه و اطرافیان سرمست از این شکار . پدر , کبک را به پسر نشان داد و گفت : ببین عجب کبکی ! پسر چند لحظه ای نگاه کرد و گفت : اگر این کبک سکوت کرده بود , الان زنده بود ... و بعد , برای همیشه سکوت کرد .

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
صاحب نظر

افضل الاعمال صمت است و سكوت علیکم بالسکوت فانه مفتاح السلم الصمت ارفع العباده قال الصادق (ع): ما عبدالله مثل الصمت قال اميرالمؤ منين عليه السلام : روزگارى بر مردم مى آيد كه عافيت و سلامتى ده جزء است، نه جزء آن در كناره گيرى از مردم و يك جزء آن در سكوت است . به مردم روزگارى رخ نمايد که درآن عافيت ده قسمت آيد بود نه جزء آن در گوشه گيرى یكى صمت است اگرپندم پذيرى

محضری کوفکا

با سلام از بازیهای زمانه من هم بارها خواسته ام سکوت پیشه کنم وفقط نظاره گر صحنه هایش باشم اما گویا سکوت مرا نیز همه میشنوند اما نه آنچیزی که من میخواهم میشنوند آنچه را که خود می خواهند پس نتوانم ساکت بمان چون نمی توانم تعابیر نادرستی از سکوتم را بشنوم ........ پایا باشید

ویدا عمادی پور - دفتر یار

سلام وخسته نباشید مطلب زیبایی بود انگار ازدل من نوشته بودید. انشاالله همیشه موفق باشید