حکایت

اندر حکایات آورده اند که پیر فرزانه ای بود با محاسنی به غایت طویل . روز ها راه پیموده و سیر آفاق و انفس می نمود ، شبانگاهان کلاه ، بالین می کرد و دلق پشمینه روی انداز . روزی جوانکی خام به وی دررسید و گفت : ای پیر فرزانه ! سئوالی است که روزهاست فکر مرا مشغول داشته و مرا زهره ی پرسیدن نی ! پیر بفرمود : بپرس جوان که ندانستن عیب نیست ، نپرسیدن عیب است . جوان از شرم دیده از دیدار پیر برگرفت و بر زمین دوخت و گفت : شبانگاهان که از آلام دنیا فارغ می گردید و در آغوش برادر مرگ ( منظورش خواب بود ) پناه می جویید محاسن خود بر زبر روی انداز می نهید یا بر زیر آن ؟ پیر لختی اندیشید و بفرمود : امروز رو و سحرگاه باز آ تا تو را پاسخی در خور گویم .

باری ، شب هنگام ، پیر فرزانه ، لختی محاسن بر زبر بالاپوش می نهاد ؛ خوابش در نمی ربود . بر زیر می نهاد ؛ خواب به چشمش نمی رفت ... و این گونه بود که پس از آن ، پیر فرزانه هرگز نخفت و قرار نیافت ...

این است که می گویند گاهی جهل به موضوع باعث آرامش است . حکایت ما هم شده _ بلا تشبیه _ حکایت آن پیر . از وقتی فهمیده ام جایی ، لابلای انبوه بخشنامه ها آمده که دفتر تمبر باید همزمان با ثبت دفتر نوشته شود حیران شده ام . اول دفتر جاری را می نویسم ، بعد دفتر تمبر را . همزمان نیست . اول دفتر تمبر می نویسم باز هم نمی شود. یک خط از این می نویسم یک ستون از آن ، تمرکزم را روی هر دو از دست می دهم . مانده ام حیران که قبل از دانستن این بخشنامه ، پیر فرزانه شبها ریش بلندش را روی پتو می گذاشت و می خوابید یا زیر پتو ؟!

/ 1 نظر / 15 بازدید
امیر ج .محبوب

آن ساعت که محزون بود روی پتو , که او را مونس و سنگ صبور باشد ... به وقت طرب , زیر پتو ... و گویند آن فرزانه معلوم الحال , متصل در قبض و بسط بود بسان دلفین به رقص امواج ... یا بلاتشبیه , چونان کشششششششششش .