حکایت غریب پلمپ دفاتر

وقتی اسمم را از زبان مقام شامخ سردفتری شنیدم به طرف اتاق ایشان به پرواز در آمدم . مقام شامخ سردفتری پشت به پنجره _ به قول سینمایی ها ضد نور _ نشسته بود و امید من برای دیدن روی ماه ایشان نا امید شد. فرمودند : خانم اوضاع دفتر جاری چطور است ؟ منظور ایشان را گرفتم . گفتم : حدود صفحه ی 160 . دستشان را دیدم که با خشم مشت شد . با صدایی که تلاش می کردند خشمشان را کنترل کنند فرمودند : 160؟ و تو هنوز اینجایی ؟ برو خانم ! برو دفتر پلمپ کن . گفتم : آخه ... . فرمودند : "شما وظیفه داری تمام مسئولیت هایی را که ما در حیطه ی قانون محول می کنیم انجام بدی . اما و آخه هم نداره . "و این تمام مسئولیت ها همانطور که تجربه به من نشان داده بود اعم بود از تنظیم سند , ثبت دفتر , بایگانی , ارسال و اخذ استعلامات , صدور و ارسال خلاصه معاملات و نامه ها , پاسخگویی به تلفن ها , تنظیم آمار و صورتحساب های ماهیانه و پذیرایی با چای و شیرینی از مراجعین محترم ( فاکتور می گیرم از خرید روزنامه و سیگار و جارو کردن کف دفتر و آماده کردن ناهار و گل گاو زبان حضرت ایشان که در حیطه ی مسئولیت های قانونی نیست و صرفا به عشق ایشان و قصد قربت انجام می گیرد )

به هر حال هر جا صحبت از مسئولیت می شود , زبان من بسته می شود و می دوم به دنبال انجام وظیفه .

هزینه ی بنزین 400 تومانی فدای سر مبارکشان . امیدوار بودم  به جرم ورود غیر قانونی به محدوده ی طرح ترافیک و ایضا طرح زوج و فرد ماشین را نخوابانند که همزمان هم شرمنده ی مقام شامخ سردفتری شوم و هم خانواده .

دفتر دولتی نبود . گفتند حالا حالا ها پیدا نمی شود . بنابر این توفیق اجباری شد که دفتر مرغوبتر با کیفیت کاغذ بهتر تهیه کنم و در دل آرزو کنم که صفحه ی 1 از جلد جدا نشود . این جدایی غم انگیز و احتمال ورق _ ورق شدن دفتر عزیز تر از جان از آن مسائلی است که روح لطیف مقام شامخ را می آزارد .

بعد باید می رفتم کانون محترم سردفتران و دفتریاران که البته از لحظه ی مفتخر شدنم به سمت دفتریار اولی , توفیق دست نداده بود سری به آنجا بزنم . عادت کرده ایم که تعجب نکنیم وگرنه از مستقر شدن نماینده ی محترم دادستان در تلفنخانه کانون شگفت زده می شدم .

ایراد از مقام شامخ سردفتری نبود که معرفی نامه ی اشتباه با عنوان " اداره ثبت شمالغرب " دست من داده بودند . ایراد از من بود که میان آنهمه گرفتاری حضرت ایشان معرفینامه خواسته بودم . چشمم کور ! دویدم دنبال حکمی که من را معرفی کند .

جذابترین کاری که در تمام هفته ی گذشته انجام داده بودم مهر زدن تمام ورق های دفتر عزیز بود . انقدر شاد و سر حال بودم که احساس می کردم نیازم به تعطیلی آخر هفته کلا از بین رفت و بعد تماشای مهر سربی زدن به دفتر که الحق مفرح بود .

در راه باز گشت به دفتر از کنار سینما آزادی رد شدم . اتقریبا هیچ گذشته و آرزویی به خاطرم نیامد . چطور ممکن است آدم هایی پیدا شوند که با چنین رفتارهایی که اسمش را هم می گذارند هنر عمرشان را هدر بدهند !

به دفتر که رسیدم , وقتی تکان سر مقام شامخ سردفتری را _ همانطور ضد نور _ دیدم , بیشتر از همیشه از اینکه یک دفتریارم به خود بالیدم . ظهر بود . باید به آبدارخانه می رفتم برای تدارک ناهار .

/ 2 نظر / 10 بازدید
امیر ج.محبوب

عالی بود سرکار خانم گودرزی دفتریار محترم بازم بابت پلمپ دفتر ممنون

دفتریار دوم

من حدود صد بار برای پلمپ دفتر رفتم اما مراحل اینقدرها هم به نظرم جالب نبوده .