عرض کردم ... فرمودند ... !

این روزها که گذشت اسمشان تعطیلات بود و برای من فرصت مناسبی بود تا وقتی را با پسرم بگذرانم . پسرک را برای دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگش به شهرستان بردم و برایش جوجه خریدم .

روز یکشنبه ناگهان صدای زنگ تلفن همراهم در آمد . مقام شامخ سردفتری وقتی افتخار می دهند و شماره ناقابل من را می گیرند ، حتی صدای زنگشان هم با باقی آدم هایی که می شناسم فرق دارد ، حسی آمیخته از رعب و احترام و کرنش در من به وجود می آورد . گوشی را برداشتم و نیم تعظیمی کردم . احترام ایشان از کیلومترها فاصله و حتی در تعطیلات واجب است .

فرمودند : میبینیم که در فضای مجازی حضوری به هم رساندید !

عرض کردم : بله قربان ؛ توی فضای مجازی هم زیر سایه ی مرحمت شما هستم .

فرمودند : می بینیم که به اسم خودتان از این بازی ها ... چه می گویند؟ ... وبلاگی راه انداختید و چیز میز می نویسید !

عرض کردم : شاگرد کوچیک شما هستم .

( این بار نفرمودند ، فریاد زدند ) : خانم شما با اجازه ی کی از این بازی ها راه انداختید؟ چرا به فکر آبرو و حیثیت دفترخانه ی شماره ی هزارو خورده ای ما نیستید؟ چرا به فکر آبروی خانواده تان نیستید خاااانم؟

سکوت کردم . نمی دانستم کدام حرف نا بجای من روح لطیف ایشان را آزرده .

فرمودند : همین که شما را دفتریارمان کردیم برای هفت پشتمان بس است . دردسر اضافه نمی خواهیم . خانواده تان هم همین که اجازه دادند شما با این کوره سواد و لسیانس ناقابل حقوق از دانشگاه تهران به فعالیت اجتماعی مشغول باشید باید همیشه ممنونشان باشید . نه اینکه از این اراجیف بنویسیدو دردسر ست کنید  . آن هم با اسم کامل خودتان . آخه مگه آدم حسابی با اسم واقعی خودش از این برنامه ها راه می اندازد؟ مگر زن اسمش را در ملاء عام منتشر می کند؟ ( در حالیکه صدای مبارکشان از خشم می لرزید ادامه دادند) چرا با آینده یخودتان بازی می کنید؟ آن طفل معصوم چه گناهی کرده که باید چوب ندانم کاری های شما رو بخوره خااانم !

عرض کردم : کجای حرف های بنده خاطر عزیزتان را مکدر کرده ، بفرمایید تغییر بدهم .

فرمودند : نه خیر ! اینطور معامله مان نمی شود . شما رمز و پسوردتان را می دهید ، زین پس ما کاملا شما را رصد می کنیم و تحت نظر داریم ، هر جا به مذاق مبارکمان خوش نیامد خودمان راسا" تغییر می دهیم .

عرض کردم : آخه ...

فرمودند آخه بی آخه . باز ما صحبت فرمودیم شما اما و آخه آوردی ؟ انگار یادت رفته ما کی هستیم ؟ ما مقام شامخ سردفتری هستیم . اگر لطف و مرحمت ما نبود می دونید الان کجا بودید؟ الان هنوز یه خبرنگار پیزوری بودید که قلم به مزدی می کرد و اخبار کذب دنیای به اصطلاح هنر را در سطح جامعه منتشر می کرد و جوان های مردم را از راه درست منحرف می کرد!!! یادتان رفته وقتی ما انسانیت به خرج دادیم و دست شما را گرفتیم و از منجلاب رسانه بیرون کشیدیم در چه وضعیت اسفناکی بودید؟ کم کم کار داشت به جایی می رسید که فیلمنامه می نوشتیدو لابد می خواستید فیلم هم بسازید ! اگه ما نجاتتان نداده بودیم لابد الان سینما و قهوه خانه هم می رفتید !

از یاد آوری گذشته ی تاریکم عرق شرم روی پیشانی ام نشست . حق داشتند. با اینهمه لطفی که در حق من کرده بودند حق داشتند که بتوانند مطالب را مطابق میل شریفشان " منیج " کنند. البته ایشان از شدت بزرگواری معمولا گذشته ی ننگین من را به رویم نمی آورند . اما هفته ای سه _ چهار بار که از من خطا و ناسپاسی سر می زند و ایشان مجبور به بازگویی می شوند ، بزرگواری هایشان را به یاد می آورم و شرمنده می شوم .

القصه رمز و پسورد را به شماره مبارکشان اس ام اس کردم و پسرم را روی پایم نشاندم و برایش قصه ی مردی را گفتم که آینده ی من و او را روشن کرده بود .

ساعتی بعد که پسرک با جوجه ها سر گرم شد دوباره وارد فضای مجازی شدم . برخی مطالب را به کل پاک فرموده و برخی را مشمول کم و بیش  عنایاتی نموده بودند . دستهایم را رو به آسمان گرفتم و در حالیکه به خاطر تعطیلات دلم برای وجود مبارکشان تنگ شده بود ؛ اشکی به چشم آوردم و گفتم : پروردگارا ! سایه ی مبارک مقام شامخ سر دفتر را از سر من و پسرکم کم نکن . پروردگارا ! خطاهای گذشته ی مرا ببخش . به یمن وجود مبارک ایشان  است که من یک دفتر یارم . اگر سایه شریفشان نباشد من همان هم نیستم . اشکی از چشمم لغزید و پایین خزید . با ناله گفتم : خدایا ! ... و بغضی از سر سپاس و شادی ا ز وجود ذی جودشان  در گلویم شکفت .

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دفتربارآینده

باسلام طوری مینویسیدکه من دارم کم کم ناامیدمیشم که اصلا اختبارموشرکت کنم یانه؟شماچرااینجوری هستید؟شرمنده اگه بگم بدبین وبدناراحت نمیشید!!!شما بااین اوضاع اصلا چطوری باهم کارمیکنید ؟مگه اصلااینجوری میشه کارارباب رجوعوروبراه کرد؟من پدرم سردفترخواهرم دفتریار،عموم دفتریارکلا دفتری حال میکنیم ولی باور کنید اینطوری که شما مینویسید من فکرمیکنم شماسردفتروبادراکولا یا دایناسوریاموجودترسناکه دیگه ای اشتباه گرفته اید!!!درنوشتارتون جانب ادبوبیشتررعایت کنید اینطورمشهورنمیشوید؟؟؟نمک نخورید ونمکدان نشکونید؟؟؟این عین بی انصافی وکفران نعمت وناشکریه؟باورکنید میتونید با سردفترتون راه بیایید؟اختلافات همه جا هست؟الان میلیونها لیسانیس بیکاردارند توخیابونا وپیاده روها پیاده روی میکنند؟چرایه جوری حرف میزنید انگار که ظلمی درحقتان شده که باید حتی اخباربی بی سی خارجی و2030خودمون دربارتون حرف بزنندوبعنوان چهره مظلوم سال2012شناخته شید؟

علیرضا

دفتر یار آینده جان نمی دانم کدام بخش از کدام مطلب اینقدر دل شما را لرزانده و جانتان را مضطرب کرده وکدام بی ادبی "نمک خوردن و نمکدان شکستن" در نظرتان جلوه گر شده و کدام بخش را به وجود اشرف والای خود گرفته اید. "مقام شامخ" احتمالاً عضوی از اعضای خانواده ی شما نیست و به صرف انتخاب یک شغل واحد افراد به یکدیگر شبیه نمی شوند. باری هر کس دنیایی است و هر دنیایی مقتضیاتی دارد و تجربیات "فردی" کسی قابل تعمیم به دیگری نیست. هر چند که از متن بر می آید که "مقام شامخ" بیشتر تمثیلی و کمتر عینی است. النهایه نگران نباشید! چیزی از ارزش های این قشر کم نمی شود و سهام فرضی سردفتری با یک وبلاگ افت نمی کند. و البته هر مطلبی برای کسب شهرت نیست... خود را بسط و تعمیم ندهید!

دفتربارآینده

سلام علیرضاجان من بایداز چی بلرزم مگه زلزله آمده ومن خبرندارم؟؟؟این فضای مجازی چرا اینجوری شده !!!آنچه گفتم نظر شخصی بوده وهست !طوری میگید مقام شامخ کسی نداند فکرمیکند منظورتان جیست!همین دیدگاه واندیشه هاست که همه افرادبه خود اجازه می دهند به ماها توهین وحقوق حقه خودمون رو پایمال کنند؟اگه مشکلی هست که هست بهتره راهکارداده شود نه اینکه یکطرفه به دادگاه رفته وحکم هم صادرکنیم؟اگه خودتون یک روز سردفترشدید چه انتظاری از دفتریارتون دارید؟جزاینه که وقتی باید 15%صافی هرماه رو به دفتریاری داد که بیشترشون این15%از یک استاددانشگاه بیشترمیشود چرا اصولی ومنطقی حرف نمیزنید؟؟چرا یکجانبه به مسائل نگاه میکنید ؟مگه سردفترجزیک فردعادی چیست ؟شاید طرفای شما القابی به مانند مقام شامخ داشته باشند که اگه اینچنین هم باشدبیراه نیست ،یک سردفترباید یک مهندس همه فن حریف باشد که حتی باید شخصی به مانند دفتریاررو تحمل کنه؟البته دراکثرمواردی که بین سردفترودفتریارقرابت نسبی است این مسائل کمتراست،سوال:آیا یک دفتریارحاضراست همه خرج ومخارج دفترخانه روبه همان نسبت 15%بپردازد؟چرادرجاییکه دفتریارمحل کسبش است نباید اجاره بها ومخارحرو بدهد؟وهزاران..

دفتربارآینده

ضمناعلیرضاجان اشرف همه مخلوقات نبی مکرم اسلام(ص)است ومابقی مخلوقات با تثوایشان سنجیده میشوند.مصداق نمک خوردن ونمکدان شکستن این نیست که شخصی از یک نفرپول میگیردوپشت سرش بدوبیراه میگوید ؟به او القاب زشت میدهد؟؟ضمنااگه واقعااختلاف به این گستردگیست وراست میگوییدچراازدفتریاری استعفانمیدهید ؟؟چرا این همه فشارروحی به خودتان وارد میکنید؟گویا شماها شغل مقدستری سراغ دارید؟این گوی واین میدان ....کسی منکرزحمات دفتریارنیست ولی واقعاسمت دفتریاری چه مسولیتی دارد؟اگه ازخودتون بپرسید معتقدیدطبق قانون معاون دفترخانه ونماینده اداره ثبتیدواقعامعاونید؟مسولیتی که طبق قانون سردفتربه دفتریارنیز محول میکند رافع مسولیت سردفترنیست ومسولیت مشترک وصدالبته موقع کیفرخواست فقط سردفتررامیشناسند؟اون چیزی گه منو ناراحت کرده مظلوم نمایی درنوشته های نویسنده مطالبه که انقدرمظلوم نمایی میکنه انگارکه ماهاحنس دفتریاریرونمیشناسیم ؟

میرزا بنویس

سلام و درود بر صاحب وبلاگ و ناظرین کم کم داره موضوع بیخ پیدا میکنه ... بنظر من به قلم و مایه طنز آن نگاه کنید و بر خانم گودرزی خرده نگیرید به اختلافات دامن نزنید بنده توهینی نمیبینم و فضائی تلطیف شده است اگر نظردهندگان اینجا را عرصه بروز اختلافات نکنیم اشکالی بنظر نمیرسد

امین

گودرزی ....بروجرد کباب دانشگاه ازاد[نیشخند]

اكبر قاسمي ثاني

سركار خانم دفتريار باسلام اذكار سبعه پيشنهاد فعلي مابراي شماست و ديگر اين كه خون احدي از حضرت علي (ع) رنگينتر نيست در وحله بعد اصلاح در امد دفتر يار باشرح وظايف شفاف وي از سوي سازمان اميد ميرود دفترياري دفتر خانه تاحدي كه سردفتر يك كارمند استخدام كند نازل نخواهد گرديد ؛ اسقاط معاونت هم مقدور نيست اصلاح شرح وظايف ونحوه صدور احكام ايشان با همت سازمان متصورومتمني است جذب نيروي سازماني صرفِ الطاف افراد نيست ؛ قوانين ومطالبات سازماني را ميطلبد كه در وراي برخي سمتها به وضوح نمايان است . چارچوب سيستماتيك وراي سلايق وزور گويي ها تعاريف خاص خود را داراست هر جند سردفتر بگويد "انا رجل ..."

عليرضا

دفتريار آينده ي جان از حس حق طلبي شما خوشحالم. زماني در يك سريال طنز پرسوناژي خلق شده بود كه از قضا شغل بايگان ثبت احوال شيراز به او داده شده بود. سازمان مذكور از سازنده ي سريال به اتهام"توهين" شكايت كرد و وقع ما وقع... در واقع توهين به فردي نشده بود. و مسائل مستحدثه در سريال كوچكترين ربطي به ثبت احوال شيراز نداشت. اما همين حد از تحمل براي مسئولين سازمان وجود نداشت كه بابا طنزه! "مقام شامخ" اينجا هم البته يك شخصيت طنزآلوده است. خود فرد سردفتر اين سطور را مي خواند و قاه قاه مي خندد. توصيه مي كنم شما اين رو حيه ي حق طلبي را حيف و ميل نكنيد و براي نجات مردم مظلوم فلسطين يا سومالي به كار ببنديد

دفتربارآینده

علیرضاجان سلام داداش ناراحت شدی ببخش به قول مهران مدیری اشتباهی بودم!!شماچرااینجوری هستید؟مگه من مشکلاتم کمه که دنبال مردم سومالی بیفتم!!ضمنادرحقانیت مردم فلسطین شکی نیست وماهم همه جوره ازشان حمایت میکنیم جون وظیفه ماست.حال شما خوددانید!!ولی این را بدان از قدیم گفتند :سخن حق تلخه.نبایدکدورتی به دل راه دهید.حرفی زدید ،جوابی شنیدیدهمین وبس درپناه خدا موفق باشید..

عليرضا

دفتر يار آينده ي عزيز ناراحتي (احتمالي) من از انديشه اي است كه قبيله ها را بر مردم چيره مي كنند. قبيله هايي دانسته يا نادانسته كه با مرزهايي نا دقيق موجب دقيق ترين(نه عميق ترين) پنداره هاي خود/ناخود آگاه مي شوند. من عليه برادر.من و برادر عليه خانواده.من و خانواده عليه عشيره.من و عشيره عليه قبيله.با قبيله عليه ملت(در ميان ما جمعيت يا امت).من و ايراني ها عليه اعراب(معمولاً با صفت سوسمارخور كه به دنبال سند تك برگي يك آبراه آزاد مي بينيمشان!) و ... من و بقيه ي سردفتران عليه دشمنان مشتركمان! اين جهل و عصبيت ناراحت كننده است. نه صرفاً حرف نا پخته و (عذر ادب) كودكانه ي حضرت عالي/عليه