-

زیاد به وبلاگ سر نمی زنم این روزها . زیاد که نه , اصلا. از پست مربوط به زلزله ی آذربایجان به این طرف . چون حالم زیاد خوب نیست و به قول حضرت حافظ : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ...

حالم خوب نیست . بد جوری در گیرم . ناگهان حجم بالای اطلاعاتی که برایشان آمادگی نداشتم و ظاهرا برای دانستنشان هنوز به بلوغ فکری نرسیده بودم آمد سراغم و چند تجربه ی عجیب و کمی تا قسمتی وهمناک در همین راستا .

راستش از دی ماه پارسال , نمیدانم چطور شد که کلا ورق دانسته هایم برگشت و حس کردم ناگهان و یهویی در دنیایی جدید به دنیا آمده ام . نمیدانم تجربه کرده اید یا نه . مثل یک خواب که همه اش می خواهی فریاد بزنی و صدا در گلویت خفه شده . همه اش دعا می کنی همه چیز یک خواب , رویا , کابوس ... هر چیز غیر واقعی باشد . گرچه به تازگی به حدیثی برخوردم که حتی تعبیرم از خواب را هم تغییر داد ! البته کم کم زیاد شده و توی یک ماه اخیر , این ناگهان در دنیای جدید بیدار شدنم خیلی شدید شده ! همه ی اینها را علاوه کنید به مسائل بسیار بدیعی که با پسرم دارم . پسرک از عجایب روزگار است . ( یا شاید هم قصه ی سوسکه باشد و بچه اش ! ) و علاوه کنید به بحران 30 سالگی و علاوه کنید به پایان جهان در دسامبر 2012 .

امیدوارم کسی خیال نکند سلامت فکری ام خدای ناکرده طوری شده . باور بفرمایید برای دفتریار شدن تمام تست های پزشکی و روان پزشکی را با موفقیت کامل پشت سر گذاشتم و فکر کنم اگر در ثبت محترم درز کند حال بنده , آزمایشات از سر گرفته شود !

غرض از این پراکنده گویی ها این وقت سحر , این بود که خالی ماندن وبلاگ از پست های جدید را دال بر ترک زمین و فرار از روزگار و اینها نگذارید . باید تکلیف خیلی چیزها را روشن کنم . آدم باید هرچند وقتی یک بار تکلیف خودش را با خودش و دنیا و مافیها روشن کند . هی باید "ری سرچ " کند درون خودش تا "ری فرش " بشود . باید از درون خودش بیاید بیرون و از بیرون یک نگاه عمیق اساسی و حتی عاقل اندر سفیه به خودش بیاندازد . یک جور حمام روح یا پوست اندازی اگر نباشد , لایه های فاسد و سلول های مرده روی وجودمان تلمبار می شود , و انقدر تلمبار می شود که حتی جلوی دیدمان را هم می گیرد . دیگر چیزی جز تاریکی نمی بینیم و عجیب اینکه آدم توی تاریکی فقط نسبت به وجود خودش می تواند آگاهی نسبی داشته باشد , و نه حتی علم !  

... و خلاصه اینکه التماس دعا !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
تفنگی

با سلام و تشکر از متون بسیار زیبای شما.

يك دفتريار ديگر

سي سالگي سن قشنگي است مخصوصا براي خانم ها . وقتي 20 ساله شدم كسي به من گفت تا 20 سالگي خيلي طول مي كشد ولي بعد از آن زود مي گذرد وحالا هم همين شده است . مي خواستم بگويم من هم 30 ساله هستم وحالات جديدي در خودم احساس مي كنم . دارم بزرگتر از آنچه كه بودم ، مي شوم .

آزاده

سلام چقدر حسم به شما نزدیکه .یک جور بلوغ و پوست انداختن هست به نظرم.من هم مدتی است در حال تصفیه حساب با خودم هستم ودرک جدید و معنای دیگری برای خودم پیدا کرده ام.یه جورایی بیشتر دوست دارم با خودم خلوت کنم و خودم رو بیشتر بشناسم. حس هاتون برام آشناست