قصه ی من و او !

انقدر همه چیز بی خود و بی دلیل در هم پیچید که فراموش کردم امروز 18 خرداد و نقطه عطف زندگی شخصی من است . این است قصه ی من و 18 خرداد :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

عاشق خوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در این دایره غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

"یوسفی" بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش" من" بودم

باعث گرمی بازار شدش "من "بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر و برگ من بی سروسامان دارد

 

 

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این "شغل" نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
عليرضا

احسنت به آن هندي سراي درگذشته و حسن انتخاب شما

میرزا بنویس

سلام و عرض ادب از اینکه یادی از شاعر هم ولایتی ما کردید متشکرم و ایکاش کمی هم از سنخیت این روز و شعر مینوشتید که ناچار نشویم در شعر کنکاش کنیم

امیر ج.محبوب

بنده هم به سهم خود خدمتتان تبریک عرض می کنم . اما بعد : خدا را بجان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر سو شدم سر به سنگ آمدم من آن بینوایم که تا بوده‌ام نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام رسد هر دم از همدمانم غمی نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ‌تر از قفس به آسودگی کس نزد یک نفس نماز ار نه از روی مستی کنی به مسجد درون بت‌پرستی کنی به مسجد رو و قتل و غارت ببین به میخاه آی و فراغت ببین نه در مسجدم ره، نه در خانقاه از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه نمانده است در هیچکس مردمی گریزان شده آدم از آدمی گروهی همه مکر و زرق و حیل همه مهربان، بهر جنگ و جدل همه متفق با هم اندر نفاق به بدخوئی اندر جهان جمله طاق همه گرگ مانا همه میش پوست همه دشمنی کرده در کار دوست شب آلودگی، روز شرمندگی معاذ الله از اینچنین زندگی همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ فرو رفته اشک و فرا رفته آه که باشند بر دعوی ما گواه بفرمای گور و بیاور کفن که افتاده‌ام از دل مرد و زن

رویا

چه شعر و شاعرانگی شده در متن و کامنت ها. از یه طرف منم مث میرزا گیج شدم از طرفی هم شعر بلد نیسیتم تا شاعرانه همراهی کنیم. اما آنچه حدس زدم این روزها روزهای آغاز دلدادگی است ظاهرن. اگر درست فهمیده ام به سهم خودم تبریک می‌گم و ماندگار باشد هزاران هزاره لایه لایه عشق سهمتان از روزگار و دلدادگی رسمتان از زمانه.

دفتربارآینده

باسلام به قول شاعر:حافظ اسرارالهی کس نمیداند خموش،ازکه میپرسی که دورروزگاران را چه شد