دوست تازه ی شگفت انگیز من

ساعت از 2:30 گذشته بود که مقام شامخ سردفتری عزم رفتن فرمودند . اما من هنوز انقدر کار داشتم که امید نداشتم تا 8 شب بتوانم دفتر را ترک کنم . هنوز یکساعت از رفتنشان نگذشته بود که زنگ متفاوت موبایل بند دلم را پاره کرد . آیا خطایی از من سر زده بود که ایشان در وقت مبارک استراحتشان تماس می گرفتند ؟

فرمودند : خااانم ! جای کلید اتاق ما رو می دونید ؟

و این جمله را طوری فرمودند که خیال کردم شک کردند مبادا هر روز موقع جا سازی کردن کلید ناغافل نگاهم آن طرف افتاده باشد . گفتم : نه به جان یه دونه بچه ام .

چند لحظه سکوت کردند و با خنده ی خیلی کوتاهی ادامه دادند : هه ! می خوایید بدونید کجاس؟

ناگهان ترس برم داشت . به یاد فیلم اره افتادم که کلید رهایی زندانی پشت حدقه ی چشمش جاسازی شده بود و اگر می خواست خودش را نجات بدهد باید اول بلایی سر چشمش می آورد . گفتم : در جایگاهی نیستم که بخوام وارد حریم مبارک بشم .

فرمودند : این یک بار با اجازه ی ما وارد شوید . ما سر فرصت جای کلید را تغییر می دهیم . .. چند وقتی است که دکوراسیون اتاق روحیه ی ما را کسل کرده .

آمدم بگویم فدای خودتان و روحیه و دکوراسیون مبارکتان ؛ گفتم مبادا به حساب چاپلوسی بگذارند ، نگفتم . ادامه دادند : کلید را توی .... سمت چپ ، زیر .... می گذاریم . بردارید و دستی به سر و گوش اتاق بکشید .

تلفن را قطع کردند و من را با این دستور عجیب تنها رها فرمودند. دستور مبارک را انجام دادم و کلید را پیدا کردم ، در حالیکه به ذکاوتشان برای پنهان کردن کلید آفرین می گفتم .

یکی _ دو باری شده بود که برای اخذ دستور به اتاق بروم . ولی هرگز به خودم اجازه نداده بودم که با دقت آنجا را نگاه کنم . چشمم کف پایشان که حتی وقتی نیستند اتمسفر ابهتشان آدم را می گیرد ! چرخی زدم تا فضا دستم بیاید و بفهمم چی را کجا بگذارم که باب طبع باشد . ساعتی به تغییرات پرداختم تا نوبت به کتابخانه ی عظیمشان رسید . معلوم است که سر دفتری با این همه علم و کمالات چه کتابخانه ی پر و پیمانی دارد . خواستم امتحان کنم ببینم بدون بیرون آوردن کتاب ها می توانم جابجایش کنم یا نه که کتابخانه تکان مهیبی خورد . محکم نگهش داشتم که نیفتد اما ناگهان از بالای آن ، از جایی که نفهمیدم دقیقا کجا کتابی روی سرم افتاد . از آن جهت که هر چه از دوست رسد نیکوست درد را به روی خودم نیاوردم و کتاب را برداشتم که سر جایش بگذارم ، چشمم افتاد به عنوان کتاب :" بخشنامه های ثبتی ". از حضرتشان شنیده بودم که محض محکم کردن دستوراتشان از بخشنامه ها صحبت می فرمودند ؛ ولی به عمرم این همه بخشنامه یکجا ندیده بودم !

صرفا از روی کنجکاوی خواستم ورقی بزنم ، نفهیدم چقدر زمان گذشت . به خودم که آمدم دیدم صفحات کتاب از اشکهای زلال و صادقانه ام خیس شده . پس منبع دستورات ، این کتاب عزیز بود ! می خواندم و اشک می ریختم از شوق دانستن . احساس کوری را داشتم که  پس از عمری ناگهان بینایی یافته .

در همین حال بودم که ناگهان در محضرخانه با صدای بلندی باز شد . صدای قدوم مبارکشان را پس از این همه سال از 6 کیلومتری تشخیص می دادم . تا بخواهم تکانی به خودم بدهم بالای سرم ایستاده بودند و باز طوری ضد نور ایستاده بودند که افتخار دیدار حاصل نشد . فرمودند : خاااانم ! ساعت نزدیک 10 شبه و شما هنوز اینجایید؟ گفتم : بله . داشتم اوامر ملوکانه رو اجرا می کردم که چشمم به این کتاب افتاد ...

لازم نست ببینمشان که بفهمم ناراحتند یا خوشحال ؛ جوشان آدم را می گیرد . اینبار به شدت ناراحت بودند . فرمودند : خیال کردیم محرمید که به حریم راهتان دادیم...

گفتم : به خدا خودش از روی کتابخونه افتاد رو سرم . با چند قدم ، طول و عرض اتاق را طی فرمودند و گفتند : حالا چیزی هم دستگیرت شد؟

سرم را با شرم پایین انداختم و گفتم : خداوند از سر تقصیراتم بگذره . گاهی برخی دستوراتتان به خیالم کمی دور از ... دور از ...  . فرمودند : دور از منطق ؟ و چون به هدف زدند دیگر چیزی نگفتم . فرمودند : حالا که این کتاب را دیدید از فردا زبان در نمی آورید و هر چه ما فرمودیم بگویید خلاف بخشنامه ، خلاف بخشنامه ؟! دستپاچه شدم و گفتم : به شرافتم قسم از هرچی که این تو خوندم در راه پیش برد اهداف محضر مبارکتون استفاده می کنم . به هیچ کس هم نمی گم چی دیدم .

فکری کردند و افزودند: بلند شو خااانم ! بلند شو برو به زندگی ات برس و به آن طفل معصوم که توی خونه چشم انتطاره ... این کتاب رو هم با خودت ببر. حالا که قسم خوردی اجازه می دهیم که از اسرار این کتاب با خبر شوی ...

به خانه که رسیدم ، پسرک مثل حلقه ی گل به گردن پیروزم آویخت . می دانستم تمام شب را نخواهم خوابید و کتاب را هزار بار خواهم خواند و می دانستم که باقی عمرم را با دانستن اینهمه بخشنامه و وفاداری تا پای جان به آنها خواهم گذراند . این کتاب ؛ این دوست تازه ی شگفت انگیز زندگی سراسر غرق تاریکی ام را روشن خواهد کرد و به تمام فعالیت هایم دلیل خواهد داد ؛ چه دلیلی بالاتر از بخشنامه؟!

/ 3 نظر / 12 بازدید
امیر ج .محبوب

... و تامل در شان نزول بخشنامه رادع تردید و امتثال آن مقبول و مطاع است . باشد که نافذ شود کتاب کوبیده بر مغز به داخلش ...

کارمند دفترخانه

خانم محترم، خوب می رفتید یک متاب مجموعه بخشنامه های ثبتی می خریدید. ثانیاً داستانتان کلاً قابل باور نیست. دفتریار ما که هنوز ساعت 2 نشده کسب اجازه می کند و مرخص می شود. معلوم است که شما وجدان کاری زیادی دارید. لابد با دیدن خیل عظیم بخشنامه ها پی بردید که مقام شامخ سردفترتان باید حواسش باید به خیلی از چیزها باشد و اگر احیاناً یکی از آنها را رعایت نکرد باید پاسخگو باشد و شما هم که هم و غمی از این نظر نخواهید داشت.

يك دفتريار ديگر

با سلام .وبلاگ جالبي داريد وقلم زيبايي نيز . از وبلاگتان خوشم آمد . ولي فونت نوشته هايتان را درشت تر كنيد .چشم را اذيت مي كند .[لبخند]