یادم تو را فراموش ...

تا جایی که می شود به صورتش نزدیک می شوم . می خوام از آخرین توان بینایی و شنوایی اش استفاده کنم تا به آخرین توان یاد آوری اش برسم . بلند می گویم : منم ... شیما . پرستار جوان لبخند می زند : جلوش گریه نکن . نمی توانم . بین گلو و چشمم رابطه ی مستقیمی وجود دارد ، چیزی در گلو می جوشد و از چشم سر ریز می کند .

دوباره بلند می گویم : منم ، شیما ... پرستار هم دوباره جلو می آید : می شناسه ، جون نداره جواب بده .

دست هایش را می گیرم . شبیه دست هایی نیست که وقتی بچه بودم ، دستم را می گرفت و از خیابان رد می کرد . یا شبیه دستهایی که ظهرهای بعد از مدرسه برایم ناهار درست کرده بود و منتظر بود تا برسم . دست هایش آشنا نیست اما دلم نمی خواهد رهایشان کنم . انگار رها کردنشان ، خاطرات زیادی از کودکی ام را بر باد می دهد .

این حجم کوچکی که روی تخت افتاده ، حجم بزرگی از خاطرات من است . از هویتم . خیلی از اخلاق هایم شبیه اوست . ژن های زیادی را برایم به ارث گذاشته . و قسمت های عمیقی از نگاهم به زندگی تحت تاثیر اوست ، و حالا لابلای این اشک ها اصلا به این فکر نمی کنم که چرا برادرم را بیشتر از من دوست داشت ، حاضرم همه ی دنیا را بیشتر از من دوست داشته باشد و در عوض یک بار ، فقط یک بار دیگر وقتی می رسم از جایش بلند شود و بگوید : شمل من ، اومدی عزیزم ؟

اما بلند نمی شود ، و احساسی قوی به من می گوید که دیگر هرگز بلند نمی شود و این حس قوی لعنتی می خواهد همه ی وجودم را به اشک تبدیل کند و از چشم هایم فوران کند . هر چند که این فوران تاثیری بر حقیقت زندگی ندارد .

خیلی حرف ها و خاطره ها جلوی چشمم رژه می رود . چیز هایی که نمی خواهم جلوی چشمم باشند ، می خواهم فقط او باشد ، فقط برای یک بار دیگر ...

یادم می افتد که یک روز ، بعد از همان ناهار های هر روزه که می نشستیم و ساعت ها باهم گپ می زدیم ، و چقدر عاشق شنیدن خاطرات جوانی اش بودم ، یکی از همان روز ها که بعد از ناهار با هم برای شوخی جناق شکستیم ، که همیشه برنده می شد اما بستنی را می خرید گفت : تو بزرگ می شی ، می ری دنبال زندگیت ، دیگه این روزا رو یادت می ره ، دیگه سراغ من نمیای ... گفتم : میام .گفت : نمی تونی . سرت گرم زندگی خودت می شه ...

صورتم را جلو می برم تا از ته ماده ی چشم و گوشش استفاده کنم تا به ته مانده ی خاطراتش برسم . بلند می گویم : منم ، شیما ، اومدم پیشت ، بلند شو . نگاه می کند نگاهش خالی است ، بر عکس چشم من که لبریز است . می گویم :  فقط بگو که منو یادته , بگو که اون روزا رو یادته . روزایی که با ما بازی می کردی ، ما رو پارک می بردی ، اون ناهارای ظهرای زمستون بعد از مدرسه ، یا وقتی توی کوچه بودم و دائم نگاه می کردی که بچه های بزرگتر بهم زور نگن ، یادته بهترین تابستونای زندگیمون توی خونه ات بودیم , بالش های پر رو انقدر به هم پرت می کردیم که تا یک هفته از خونه پر جمع می کردی ، با سطل آب دنبال هم می دویدیم و شیرین ترین لحظه های همه ی عمرمون رو می ساختیم . لحظه هایی که خیلی وقتا فقط با یاد آوریشون جون می گیرم برای گذروندن روزای سخت . یادته گاهی با اخم نگاهمون می کردی اما لبخند پنهان پشت اخمت بهمون انرژی و جسارت می داد برای شیطنت بیشتر .یادته ... همه ی اون سال ها رو یادته ؟ منم شیما ، اومدم که بهت بگم یادم تو را فراموش...

روز همه ی مادر ها مبارک ...

/ 6 نظر / 15 بازدید
دفتریار بالقوه

سلام-سال نو مبارک آرزوی سلامتی دارم برای عزیز بزرگوارتون

محضری کوفکا

باسلام روزتون با تاخیر مبارک خوشحالیم این روز بهنه ای باشه واسه برگشتنتون

لغت نامه

.....خدایا! چرا ما متوجه واژه های اطرافمان نمیشویم و یا خیلی دیر متوجه میشویم؟!...خدایا! از مادرمان خجالت میکشیم که عذرخواهی کنیم، گویا عذرخواهی ما پس از اینهمه بی توجهی توهین به اوست....؟! تو خود ما را ببخش و به مادرانمان سلامتی و شفا عنایت فرما و فرصت و توفیق جبران به ما بده....به حق حبیبه ات فاطمه زهرا (س) آمین یا رب العالمین

دفتريار76

سلام .اين دومين باري است كه امروز شما وبلاگ نويسان اشك مرا در آورديد. خاطرات كودكي ... چه زيباست. خدا شفايش دهد .

محمد

باسلام روززن وبازگشتتان رابه وبلاگ باقلم زیبایتان تبریک عرض مینمایم پایدارباشید

سر دفتر 291 شیراز

سلام متن زیبایی بود سرشار از احساس کودکی که این روزها همه دلتنگشیم...برای من که سه ماه نشده مادر خانمم رو 15 روز قیل از زایمان همسرم به خاطر سرطان از دست دادم در حالیکه همسرم باردار بود و دردهای مادرش و اشکهای همسرم رو دیدم حسی فوق العاده داشت ....حس خوب کودکی که هیچ دردی رو جدی نمیگرفتیم.....ممنون خانم شیما