پدرم ، جنگ ، پسرم !

به بهانه ی سوم خرداد

من یک پسر 4 ساله دارم . اینکه بسیار شیطان و بازیگوش است به جای خود ، عاشق قصه هم هست . من هم که می میرم برای قصه گفتن و قصه شنیدن . یکبار که قصه ها ته کشیده بود برایش از خاطرات کودکی ام گفتم ؛ از زمان جنگ . از وقتی که پدرم رفته بود تا با دشمن بجنگد . عاشق این قصه شد .

من جنگ را از دید خودم برایش گفتم . از هیجانی که زندگی کردن همه اعضای فامیل کنار هم داشت . از شادی اسباب کشی کردن به زیرزمین برای احساس امنیتی که وجود نداشت و از سفر به روستای ییلاقی در مازندران . یک قسمت هایی را هم نگفتم و اسم نگفتنم را گذاشتم صلاحدید مادرانه ! از دلتنگی غروب های غیبت پدر نگفتم و نگفتم که اثر آن روزها روی من این است که همیشه از غروب متنفرم و از چراغ های نیمه خاموش بیشتر از تاریکی میترسم . و از فهمیدن رنج مادر تنهایم وقتی خودم مادر شدم نگفتم . و از عذابی که بازماندگان جنگ _ همه شان با هر مسلک و عقیده _ کشیدند ، که من با آن همه خاطرات شیرین و روشن از آن دوران ، رنج آنها را چه می فهمم !

برای پسر 4 ساله ام ، خاطرات من از جنگ تبدیل شد به چیزی شبیه فیلم های بتمن و سوپرمن ، و پدرم تبدیل شد به نقش اول این فیلم ها که با شمشیر یا اسلحه های بسیار پیشرفته _ و فرق این دو را در جنگ نمی داند ! _ به جنگ تن به تن با دشمن می رود که چیزی است شبیه هله هولا _ منظورش هیولاست ! _

ونگاه پدرم به جنگ خیلی متفاوت از ماست . وقتی از عملیات خیبر تعریف می کند ، وقتی دور از لفظ پردازی های این روزها می گوید : بهترین جوونای این مملکت مثل برگ خزون روی زمین می ریختند ، چیزی در نگاهش هست که هرگز تبدیل به هیچ فیلم و قصه ای نمی شود . وقتی از پیاده روی های طولانی بدون آب و خواب و غذا می گوید ، وقتی از ساعتها سینه خیز رفتن روی خاک تفتیده ی جنوب می گوید ، وقتی از صدای عبور گلوله ی تانک از کنار سرش می گوید ، نا خود آگاه خودم را و همسن و سال های خودم را با او _آنها_ مقایسه می کنم و چیزی درونم منزجر می شود از همه ی بیلبوردها و حرف های ادیبانه و شو های تلویزیونی که پشت سر مجری خوش تیپ  با موهای سشوار کشیده کیسه های شن می چینند که یعنی مثلا بازساری سنگر ! حرف های پدرم از دستمالی شدن آنهمه عظمت و نخ نما شدن آنهمه شهامت از زیادی و بی تدبیری در تکرار رنجم می دهد . و چه ساده و با آرامش می گوید پدر از شرایطی که آرامش در آن بی معنا بود . بعضی ها جنگ را به شکل سریال ، شو ، موسیقی رپ، نمایشگاه های عکس کنار خیابان با پذیرایی کیک و آبمیوه شناساندند و پدرم با نگاهش و چقدر تاثیر آن نگاه بیشتر است از تماشای همه ی آن نمایش ها ازطرف کسانی که خاطره شان از جنگ اگر کمتر از من نباشد بیشتر هم نیست !

من جزء خوش شانس ها بودم که بعد از جنگ ، پدرم به خانه برگشت ، خانه ای وجود داشت که پدر برگردد ! به همین دلیل خودم را در جایگاهی نمی بینم که بیشتر از خاطراتم ، چیزی در مورد جنگ بگویم ، در نسل ما از من مستحق تر برای گفتن هستند که نمی گویند و عرصه را برای کسانی باز می گذارند که تصورشان از جنگ درست شبیه پسر 4 ساله ی من است !

جنگ برای پسرمن شبیه کارتونهای سوپرمن است ، با همه ی باور ناپذیری هایی که برایش واقعی است . جنگ برای من کلی خاطرات خوش است و بعضی ترس های پایدارو یک دعای مادرانه برای کودکان سرزمینم : الهی جنگ نبینید . جنگ برای پدرم واقعیتی است که من و پسرم هرگز ابعاد تلخ و واقعی اش را درک نخواهیم کرد و برای مادرم ... قصه ی مادرم و جنگ که خود قصه ای است ...

سوم خرداد است ، فراز قصه ی جنگ . و من عاشق اینم که پسر 4 ساله ام را روی پای پدرم ببینم . به حقایق درون پدرم گوش کنم و از تخیلات پسرم شگفت زده شوم و آرام ، طوری که کسی نفهمد ، بلند شوم و چراغ ها ی نیمه روشن را روشن کنم تا باور کنم پدر هست ؛ که بودن پدر بعد از آن روزگار بیشتر شبیه معجزه است ! شبیه روشن شدن چراغ ها و تمام شدن صدای مارش نظامی .

سوم خرداد است و پسرم روی پای پدرم می نشیند . چقدر ما سه تن به هم نزدیکیم و چقدر از هم دور : شهادت ، کودکی ، سوپرمن !

/ 6 نظر / 11 بازدید
zaza

شاید اینهایی که گفتی برای پدر یا تو خاطره های تلخ یا شیرین به همراه داشته باشد اما برای من فقط یاد آور اینه که باید شکر گزار باشم.

مريم

بسيار زيبا مي نويسي و با اينكه اونجا بودم و همه حرف ها رو شنيدم با خوندن نوشته تو باز مو به تنم سيخ شد...

عليرضا

تصور پسر تو نيست.بسياري با تصوراتي از اين كودكانه تر جنگ را مصادره كردند. بخواهيم يا نخواهيم جنگ نه كودكانه كه مبتذل شناسانده شده. مظلوميت جنگ همين است. همت را ما در اتوبان كشتيم و جنگ را در تلويزيون و كتابهاي تجاري و سفارشي لوث كرديم. اي كاش به جاي آنهمه خوراك مسموم و نابخردانه قدري " نگاه " به ما مي دادند...

مهدی

خیلی مسخره است که مطلب شما توسایت ورزشی harakat.ir گذاشته شده.به خاطرکی گذاشنی ؟ ؟ ؟

مریم

امروز برای بار چندم این نوشته رو خوندم. اینبار برای بهار. و باز برای چندمین بار گریه ام گرفت. سعی کردم بهار نفهمه اما نشد ..