من و مامان و مادرجون

1)

مادرجون _ سایه اش مستدام _ از آن خانم های قدیمی بود که همه چیزش به قاعده بود . خانه داری و تربیت فرزندان ریز و درشت از یادگیری قرآن و خواندن شعر غافلش نمی کرد . اولین روز ماه های قمری , به احترام مادر شوهر مرحومش روضه ی سید الشهدا برگزار می کرد . در تابسان برای اهل خانه لباس تابستانی می دوخت و در زمستان لباس پشمی می بافت . فصل سرما ترشی , فصل گرما مربا . عروس پا گشا می کرد و رخت عزا از تن صاحب عزا بر می داشت . به تحصیل بچه هایش بسیار اهمیت می داد و رابطه اش با خواهرشوهرهایی که در یک خانه زندگی می کردند محترمانه بود . انقدر محترمانه که هرگز هیچ کس را تو خطاب نکرد و هرگز کسی به خودش اجازه نداد اورا تو خطاب کند و حالا هم در 90 سالگی , هنوز پسر مرا , نتیجه اش را آقا صدا میزند .

البته اینها همه یک بیوگرافی خیلی رسمی محسوب می شود از آنچه مادرجون در ذهن من است . هنوز انقدر آرامش دارد که پسرک مرا ساعتها با بازی و قصه سرگرم کند و برای من در فصل دلمه , دلمه ی برگ مو درست کند در فصل به, مربا . هنوز انقدر خانم است که حواسش به وضعیت زندگی تک تک بچه ها و نوه ها و نتیجه ها هست و با اینکه بیمار است , دریای آرامش است برای ما , خواه با یک بیت شعر یا آیه ای از قرآن , بدون نصیحت مستقیم راه را نشان می دهد . هنوز با 90 سال سن و کلی بیماری , خانمی است ... سایه اش مستدام!

2)

مامان معلم بود و عقیده داشت اگر زنی می خواهد فعالیت اجتماعی داشته باشد بهترین شغل معلمی است . می گفت آدم همیشه با یک عده جوان شاداب و سرحال سرو کار دارد که آدم را جوان نگه می دارند . و از اینها مهمتر , برنامه های کاری یک خانم معلم همیشه با برنامه های فرزندانش هماهنگ است . صبح با هم می روند و ظهر با هم بر می گردند . عید و تابستان را هم با بچه هایش می گذراند .

در تمام سالهای قبل از بازنشستگی , طی یک برنامه ی منظم , تمام شنبه ها و سه شنبه ها تعطیل بود و این دو روز روزهایی بود که به رتق و فتق امور خانه می رسید و به مدرسه ی ما بچه ها سری می زد زندگی آنقدر آرام و همه چیز به قاعده بود که هرگز روزهای کاری اش محسوس نبود و البته حالا می فهمم که چه هنرمندانه بار زنانه ی زندگی را به دوش می کشید . ..سایه اش مستدام

3)

صبح با صدای اس ام اس از خواب می پرم . تبریک روز زن یادم می اندازد که روز زن است . پسرآبله مرغان گرفته را لای پتو می پیچم به سمت خانه ی مادرم راه می افتم . مثل هر روز ضجه می زند که با من بیاید دفتر ! دیر می رسم . سردفتر از لابلای جمعیت فقط چند ثانیه نگاهم می کند و سرش را با تاسف معنا داری تکان می دهد . کارمند جدیدالورود دست و پایش در مواجهه با کار به هم گره خورده . روی میزم یک بسته شکلات است که دوست جدید الورود آورده . ناقلا طی دو روز فهمیده قوت غالب من شکلات است . می پرسم به چه مناسبت ؟ می گه روزتون مبارک ! آخ ! خوب شد یادم افتاد!

ساعت 5 از دفتر می زنم بیرون . هوا دوباره گرم و کثیف شده و ساعت که از 4 می گذرد ترافیک بیداد می کند . پسرم را بر می دارم و بعد از خری و بانک و بنزین و غیره به خانه که می رسم می بینم خانه از مهمانی شب قبل هنوز به وضع عادی بر نگشته و احتمالا تا جمعه هم بر نخواهد گشت . باید با پسرک بازی کنم و شامی رو به راه کنم و خرید ها را توی یخچال جا بدهم . دوباره صدای اس ام اس می آید . آخ! یادم رفت ! روز ماذر بود امروز ... اما ساعت از 10 گذشته و دیگر نمی شود به کسی زنگ زد , فردا ... حتما فردا ...

امروز روز زن بود , روز مادر . روز من, روز مامان و روز مادر جون . روز مادرجون و همه ی آرامش و خانمی اش , روز مامان و همه ی تلاش و تدبیر و توانایی اش , و روز من ... سرگردان میان نقش های سنتی و مطالبات اجتماعی حاصل از مدرنیته در دوران گذار جامعه , و این نیم ساعت باقیمانده از روز مادر به این فکر می کنم که دختر من , چهارمین نسلی که من می بینم چطور به زندگی نگاه خواهد کرد .

روز مادرجون و همه ی زنان هم نسلش که تکلیفشان با زندگی و زنیتشان روشن بود , روز مامان و همه ی زنان هم نسلش که در کنار سنت ها, نقش و راه خود را یافتند و دانش و تدبیر را به وظایف زنانه شان پیوند زدند , و روز من و همه ی هم نسلانم بر همه ی ما مبارک .

 

/ 8 نظر / 26 بازدید
مقداد شاه حسینی

با عرض سلام و تحیات خدمت شما و خانواده ی محترم که من یکی که خیلی مزاحمشون میشم . روز مادر و زن بر شما مبارک باشه که واقعا مادری سخت و طاقت فرساست . جزاک الله خیرالجزا فی الدنیا و الآخرة خیرا کثیرا طیبا . رد می شدم گفتم شرط ادب رو بجا بیارم . و الیک المصیر العبد الفقیر مقداد شاه حسینی [گل]

محمد

روززن برشما مبارک [گل]

دفتریار بالقوه

باسلام و تبریک روز مادر به جنابعالی(سایه تان مستدام) و به مامان و مادرجون(سایه شان مستدام)... ازینکه قبول زحمت فرموده وبلاگتان را به روز کرده اید ممنونیم

هیات برگزاری چهارمین نشست

با سلام و احترام.منتظر ثبت نام و تشریف فرمایی شما در نشست اصفهان هستیم. لطفا با مراجعه به سایت این همایش و ثبت نام ما را از حضور قطعی خود مطلع فرمایید.

شازده کوچولو

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

دفتریار اصفهان

من از بروجردیها متنفرم.بخاطر عادات بد رفتاری شان.شما که بروجردی نیستید؟

دفتریار

سلام و عرض ادب در جواب دوستمون "دفتریار اصفهان" باید بگم من سابقا 4 سال دفترخونه برادرم - که الان هم بروجرده - مشغول به کار بودم و بنظرم بغیر از کمی شباهت بروجردی ها با اصفهانی ها - از بعد اهمیت داشتن مسایل مالی و...- مردمانی خوب و با فرهنگ هستن. خانم گودرزی در صورت امکان سری به وبلاگ بنده بزنید.قصد حرکتی هر چند کوچک در جهت اصلاح قانون دفاتر و علی الخصوص جایگاه دفتریاران دارم و با توجه به نفوذ پدر گرامی در دولت شاید بتونید کمکی به بنده و نهایتا اصلاح - هر چند ناچیز- بکنید.متشکرم

لطیف فلاحی

با سلام وعرض ادب وکسب اجازه از محضر مدیر وبلاگ وهم استانی بزرگوار - در پاسخ به دفتریار وهمکار عزیز از اصفهان باید بگویم اتفاقا بروجردی ها مردمی مهمانواز وبزرگوارند - جمله از بروجردی ها متنفرم یک جمله عام است وبعید می دانم مراد دفتریار اصفهان کل مردم بروجرد باشد با این اوصاف بد اخلاقی ما به گز تعارف کردن شما "