نقطه های کوچک روشن زندگی

اول:

صبح است . با عجله می روم که لاکپشت ها را بگذارم روی بالکن که آفتاب بخورند . یکیشان بد حال است . به خودم قول می دهم که زود برگردم و ببرمش پیش دامپزشک . ازش خواهش می کنم قوی باشد تا بر گردم .

دوم :

تولد پسرم نزدیک است . می گوید همه ی بچه ها جشن تولد رو دوست دارن ! ( و یک طوری می گوید که انگار من نمی دانم !  ) می خواهم برای اولین بار برایش جشن تولد بگیرم و همه ی همسن ها و دوست هایش را دعوت کنم . از هفته ی قبل اعلام و خواهش می کنم که یک پنجشنبه را , روزی را که حتی اموات هم آزادند به من مرخصی بدهند تا آرزوی کوچک پسرم را جامه ی عمل بپوشانم .

سوم :

تیر است . هوا گرم است . باید اظهارنامه بفرستیم . شرکتهای زیادی می آیند برای گواهی امضای الکترونیک برای اظهار نامه ها .استعلام های الکترونیک هم قوز بالای قوز . روزهایم را نمی فهمم و وقتی به خودم می آیم که شب شده و دارم دفتر را ترک می کنم . کار در حجم بالا = خرابکاری و فراموشکاری در حجم بالا.

چهارم :

ماه رمضان نزدیک است . تصمیم می گیرم یک روز که شده کمی زودتر به خانه برگردم و به کار های خانه برسم . زندگی اصولا به یک فرع بی اهمیت و فراموش شده تبدیل شده . یک فرع بی اهمیت فدای یک اصل به نام کار !

پنجم :

ساعت 8 است و عجله دارم به دفتر برسم . خانمی هم عجله دارد که سبزی تازه ی اول صبح را بخرد . با ماشینش می کوبد به ماشینم . تقریبا یک طرف ماشین از بین می رود ! هوا گرم است . حالا بدو دنبال بیمه !

نتیجه :

شب که به خانه می رسم , یادم می افتد لاک پشت بیچاره مریض بوده . به سمت بالکن می دوم . چندش کلمه ی کوچکی است برای چیزی که می بینم . لاک پشت مریض مرده و دوست سالمش نیمی از او را خورده ! خیره می مانم به این صحنه از زندگی ! آدم ها از جلوی چشمم رد می شوند و قصه های واقعی از این روزهایم که بی شباهت به یک لاک پشت که توسط دوستش خورده شده نیست !

روز تولد پسرم , صبح تازه می روم خرید کنم و برگردم به شرایط سونامی زده ی خانه برسم . هنوز کلید را در قفل نچرخانده ام که از دفتر تماس می گیرند . انگار که من جراح مغز و اعصابم و یک مریض تصادفی با مغز توی دهان ریخته شده آورده اند . خودم را به دفتر می رسانم و در دل تشکر می کنم از خاله و عمه ی پسرم که به موقع می رسند به داد من و خانه و مهمانی 40 نفره ! 

روزهای بدی است . توی دفتر همه کلافه اند . کارمند ها بی دلیل به هم می پرند . همه درباره ی هم حرف های غیر منصفانه می زنند , کسانی که تا دیروز حسابی با هم رفیق بودند . کار سنگین است و جای بچه بازی نیست . سردفتر قاطی می کند و اوضاع گند , رویه ای از آرامش پیدا می کند . ماه رمضان است و به هیچ کاری نرسیدم .

همین امروز صبح , بدون بهانه های از پیش تعیین شده , بدون قصه ها ی کهنه ی کفالت , بدون ترس از هیچ بخشنامه و قانونی , به سردفتر گفتم : می تونم امروز نیام؟ با آرامش گفت : شما دفتر یاری ... به استراحت نیاز داری . بعد از یک ماه یک نقطه ی روشن توی زندگی : امروز با پسرم !

/ 2 نظر / 9 بازدید
پری

خسته نباشی ما تو دفتر اینقدر بیکارییم نمی دونیم وقتمون رو چه جوری بگذرونیم برامون دعا کنید ماهم از کاز زیاد بنالیم بیکاری ادمو خسته تر میکنه

zahzah

آه دفتریار عزیز امان از کارهی روی هم ریخته و مدارک در هم و بر هم. من هم یک کارمند تازه کارم اما طی 2 روز 7 ساعت اضافه کاری داشتم. این روزها می گذرد...