اینجا تهران است ...

برای یک کار کوچک زنگ می زنم به دفترخانه ای در یک شهرستان کوچک . دفتریار به گرمی احوالپرسی می کند و با اندکی تاخیر سئوالم را پاسخ می گوید وقت برای اینطور چاق سلامتی ها ندارم . اما سعی می کنم خودم را همان اندازه آرام و "ریلکس" نشان بدهم . می گوید خود سر دفتر می خواهند با من صحبت کنند . عجله دارم و انبوه کار روی سرم ریخته اما می گویم " اختیار دارین ، باعث سعادته !" سر دفتر محترم شهرستان کوچک و خوش آب و هوا ، با طمانینه و متانت احوالپرسی می کند و من کلافه ام که زودتر برود سراغ اصل مطلب و البته تلاش می کنم کلافگی در صدا یم نمود نداشته باشد . ایشان حتی حال " خانواده " را هم می پرسند ! و بعد از دقایقی طولانی می پرسند : انتخابات کانون چطور بود ؟ به ذهنم فشار می آورم که یادم بیاید انتخابات چند ماه یا چند سال یا چند قرن پیش بود ؟ مانده ام چی جواب بدهم : سلام رسوند خدمتتون ، دست بوستون بود ، ای بد نبود جای شما خالی .... ( حالا تصور کنید چند نفر هم با سئوالات مختلف بالای سرم ایستاده اند و با چیزی شبیه چشم غره منتظرند تا تلفن تمام شود ) می گویم : خدا را شکر به هر حال انتخابات هم گذشت ( چی بگم آخه ! ) فرمودند : از واقعی شدن حق التحریر املاک چه خبر ؟ در مورد این یکی دیگر واقعا هیچ چیز به دهنم نمی رسد . خنده ام می گیرد . می گویم : چه عرض کنم ! دوباره می گویند : شما که رئیس سازمان ثبت را می بینید به ایشان بگویید ...

یک لحظه به اینهمه آرامش حسودی ام می شود . به این فکر می کنم که در آن شهرستان که جمعیتش به زحمت به یک میلیون نفر و ابعادش در مجموع چند ده کیلومتر مربع است و هوا اغلب خوب است , زندگی چه آرامش و لذتی می تواند داشته باشد .

جواب سئوالات را سر هم بندی می کنم که جواب ارباب رجوع کلافه و عصبی را بدهم . اما خیلی حرف ها ته دلم به آن سر دفتر عزیز نگفته باقی می ماند . دلم می خواهد بگویم :

اینجا تهران است , یعنی صبح با صدای کامیون های حامل بار از خواب می پری , صبحانه خورده نخورده ( و اغلب نخورده ) بچه را لای پتو می پیچی و می چپانی توی ماشین . توی ماشین خودش با صدای بوق ماشین ها از خواب بیدار می شود و همانجا با یک بطری آب دست و صورت می شوید و همانجا صبحانه می خورد و همانجا لباس عوض می کند . از خانه تا به دفتر برسی درست 2 ساعت زمان می برد .

توی دفتر خودتی و خودت با یک کوه کار که باید انجام بدهی و اگر خدای ناکرده یک اشتباه " غیر موثر " داشته باشی , به جز مباحث بازرسی و غیره , سر دفتر از اتاق مبارکشان داد می زنند که : مگه شما غیر از یه ثبت دفتر کار دیگه ای هم داری که این خطا ها پیش میاد ! و انقدر از این " فقط یه ثبت دفتر کوچولوی ناچیز " شگفت زده ای که چیزی برای گفتن نداری ! وقت اداری که تمام می شود تازه در را می بندی که بتوانی کارهای روزت را جمع کنی : بایگانی ها , کپی ها , آمار ها , حساب و کتاب ها , کار های فردا و... ساعت 4 با عجله خودت را به مهد بچه می رسانی و مسیر 2 ساعته ی دفتر تا خانه را بر می گردی . ساعت 6 است و یادت می افتد هنوز ناهار نخورده ای و باید یک چیزکی برای شام ردیف کنی و نگرانی که سرما خوردگی کوچک بچه به تب منجر شود و از کار و زندگی بیفتی و نگرانی که کی وقت می کنی بروی سراغ دفترچه های بیمه و کی می رسی بروی بعد از 6 ماه پیگیر کارت سوخت گمشده ی ماشین شوی و نگرانی که ماشین لباسشویی خراب را کی می رسی به دست تعمیر کار بسپری و نگران مادر بزرگ مریضتی که ماه هاست نرسیده ای به دیدنش بروی ونگران قسط 2 ماه عقب افتاده ی وام کانون هستی که فرصت نمی کنی برای پرداخت تا بانک بروی و نگران لباس ها و ظرف های نشسته و نگران خانه تکانی هرگز نکرده و نگران رنگ ریخته ی دیوارها و نگران هزار کاری که وقتی برای انجامشان نداری...

دوست سردفتر شهرستان کوچک و خوش آب و هوا , اینجا تهران است . یعنی برای کمتر وارد شدن سرب به ریه هایت باید یاد بگیری کمتر نفس بکشی . وباید احراز هویت را از نفس کشیدن بهتر بلد باشی و باید برای یک کار کوچک اداری یک روز کامل را بگذاری بدون اینکه مطمئن باشی انجام می شود یا نه و برای پیدا کردن یک مهد کودک با حد اقل استاندارد های ذهنی ات باید ماه ها بگردی و در مقابل کبود شدن پیشانی بچه سکوت کنی و در مقابل همسایه ی بی ملاحظه که ساعت 1 شب دیوار دریل می کند ساکت باشی و در مقابل همسایه ی دیگری که شب و روز , زن و شوهر فحش های آنچنانی نثار هم می کنند ساکت باشی و در مقابل فروشنده هایی که ماست را به 2 برابر قیمت درج شده می فروشند سکوت کنی و در مقابل آدم های عصبی و رانندگی های دیوانه وار و بدو بیراه گفتن های بی دلیلشان سکوت کنی و... کلا سکوت کنی که روزت را بدون دردسری بیشتر از این که داری بگذرانی !

اینجا تهران است . یعنی صاحب ملک به خودش اجازه می دهد اجاره 1.5 میلیونی را ناگهان به 4 میلیون تومان در ماه افزایش بدهد . ( می دانید 4 میلیون تومان اجاره در ماه برای یک ملک در یک جای متوسط با یک متراژ متوسط یعنی چی ؟!) یعنی اگر خانه یا دفتری از خودت نداشته باشی باید تمام ماه را برای صاحبخانه کار کنی و پس انداز برایت شبیه یک طنز باشد .

سردفتر محترم ! بنده تا به حال به حضور رئیس سازمان ثبت شرفیاب نشده ام . منظورم این است که ما با اینکه با روسا و وزرا و وکلا ظاهرا در یک شهر زندگی می کنیم ولی آنها را هر روز نمی بینیم . و نه این بزرگواران را , بلکه همسایه های خودمان و خانواده و فامیلمان را هم زیاد نمی بینیم . و نه آنها را, که حتی گاهی عکس خودمان را هم در آینه نمی بینیم .

اما شما , شما که در یک شهرستان کوچک و خوش آب و هوا زندگی می کنید , شما که از آرامش و امنیت و هوای خوب و غذای به موقع و خواب کافی برخوردارید , وقتی ساعت 2:30 بعد از ظهر کرکره های دفترخانه را پایین کشیدید , وقت هایی که در ترافیک سنگین اول صبح و دم غروب نمی مانید , موقع چرت بعد از ظهر , دم غروب وقت آب دادن به باغچه ی حیاط با صفایتان وهمه ی وقت های آرام و ساده ای که زندگیتان در جریان است ,... یاد ما هم باشید و

خواب آن بی خواب را یاد آورید                                   مرگ در مرداب را یاد آورید

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هموطن

سلام، آره ديگه يه منشي! خانوم محترم قبول كن كه مسئوليت سردفتر خطيرتر و فراتر از دفتريار و ثبات و ساير كارمنداست معادل يه مديركل باوجدان و منضبط و كاري نسبت به ساير كارمندان تو يه سازمان شوخي كه نيست ليسانس حقوق هاي فراواني هستند كه آرزو دارن يه جا واسشون كاري پيدا شه شمام انقده غر نزن راه حله رو گفتم اينطوري هم خودت از كارت لذت نمي بري هم جاي يه نفر رو اشغال ميكني! يا بايد منتظر باشي موعد آزمون سردفتر برسه و خودتو بكشي تا از امتحان سردفتري قبول شي يا اينكه اگه مايه تيله داشته باشي و فرصت اومد بري امتياز يه دفترخونه رو بگيري و بشي آقاي ببخشيد خانوم خودت اگرم نخواستي مبلغه رو بذاري بانك از سودش بدون استرس و دغدغه سردفتري بهره مند شي والاااا مگه چقد ميخواي عمر كني؟!(فك كنم شما خيلي بلند پرواز تشريف دارين ميخواي يه باركي به سردفتره بگو آقا يا خانوم سردفتر بكش كنار ميخوام ميزتو تصاحب كنم!!!) يا اينكه از بيخ و بن ديوان دفترياري و سردفتري و ببندي و بري تو يه كار ديگه آخه اينطور كه از حوادث و قراين پيداس روحيه ات با اين كارت اصلاً تو يه خط نيست. راستي، شوما باعنايت به اينكه نماينده اداره ثبت (كارمند اداره ثبت) و منشي

سردفتر

سلام .شماهرچقدرکارسنگین وپرحجم انجام بدید همینکه دارای مسئولیت هاواسترس های سردفترنیستید خداراشکرکنید . کاس من بجای سردفتری دفتریار شده بودم .جدی میگم . ضمنا خطاب به هموطن : استعفا چندان هم که فکرمی کنی آسان نیست ومستلزم انجام بازرسی هاو...وزمان زیادی میبرد. همچنین اگر فارع التحصیلان حقوق واقعا چیزی توچنته داشته باشند وباسواد باشند وازدانشگاههای درپیتی فارع التحصیل نشده باشند کار براشون کم نیست .

هموطن

سلام سردفتر، خوب بالاخره اين خانوم دفترياره آخرش كه از اين تاري كه دورش تنيده شده خلاص ميشه اين خانوم دفترياره كه در حقيقت بصورت مأمور تو دفترخونه كار ميكنه بهتر بود تو خود اداره ثبت مشغول ميشد... حالا اين بماند اين حرف آخريتونو واقعاً بجاست اما كاربلد و زبل بودن اين فارغ التحصيلان هم خودش حرفيه و از همه مهمتر اينجا ايران است و بند پ فراوان! متاسفم حق خيلي ها پايمال شده [ناراحت] تقصير خودمونه كه ظلم رو پذيرفتيم [بازنده]

دفتریار

باسلام خدمت جناب هموطن اولا به نظر شما ایا اکثریت قریب به اتفاق دفتریاران که اهل وعیا ل سردفترند نماینده ثبتند ؟ به نظر می ایداکثراکسانی ازدست دفتریاران دلخورندکه یا ان منصب رافروخته اند یاکاربلدنبوده و دنبال ادم باتجربه ای رفته وحالا که یادگرفته اند برای خودشان سمت مدیرکلی پیداکرده اند بهرتقدیر خدمت سردفترگرامی هم عرض کنم هرکه بامش بیش برفش بیشتر اینجانب پیروفرمایش حضرت عالی قبول مسئولیت نموده وحاضرم جای خودرا باشماعوض نمایم باتشکر

هموطن

سلام، آره ديگه به عبارت الاخري دفتريار كاراي نماينده ثبت رو انجام ميده يعني يه جورايي بعنوان يه رابط عمل ميكنه بيشتر كاراش متمايل به سازمان ثبت هستش، خانوم گفتم بهت كه، اگه احساس ميكني حقي ازت ضايع ميشه بهت بهتره جمع شين برين حق و حقوق پايمال شدتونو از اداره ثبته طلب كنين بالاخره يه قوانين مصوّبي كه هس!!! يه سردفتر در حكم يك مديركل هست اگه ازطريق آزمون سالم جذب شده باشه واقعاً جاي تقدير دارن هرچند هستند برخي افراد كه يا شانس بهشون رو كرده يا طبق روال هميشگي ازطريق بند پ و سفارشات عنوان خطير سردفتري رو ناعادلانه و ظالمانه صاحب شدن كه كل خود دانند و خداي خودشان يا هم با اون مايه تيله ها فقط بخاطر اينكه اسم سردفتري رو يدك بكشن شدن سردفتر خلاصه همه جوره آدمي تو جامعه وجود داره شمام انقده حرص نخور همش از جيبت رفتس و اينكه خانوم دمي و شهر هرت كه نيست (هرچند اكثر مواقع و ايران هست!!!) گفتم كه شما بلندپروازين و او بالا بالاها سير ميكنين و سردفتري شده يه آرمان واستون اما اين آرزوي دور از دسترسي نيست راه داره راه حل سردفتر شدنتونو قبلاً گفتم و درخصوص اينكه اكثريت دفترخونه ها بصورت خونوادگي اداره ميشن و درآمد تو يه ج

هموطن

درثاني حالا شمام سردفترت هركي كه ميخواد باشه چه فرقي برات داره بحمداله كه درآمدت كه خوبه كارمند خودشو هرگز نبايد با مديركل مقايسه كنه هرچند او مديره نالايق باشه چون كارمند عددي نيست و تو حدي نيست كه بياد مديركل رو بركنار كنه! هميني كه هس مدينه فاضله كه نيست اگه واقعاً نياز مالي داري و علاقه بچسب به كارت كه خربزه آبه خيلي ها بيكارند يكم او پايينا رو هم نيگاه كن ... ميدوني جامعه مردمشو اينجور بار آورده!!! از ماست كه بر ماست در كل ميگم تر و خشك بايد با هم بسوزند!!!!!!!![بازنده]

هموطن

هميشه نيمه پر ليوان زندگيت را ببين... اينجا ايران است... عنوان وبت انرژي منفي به مخاطبش ميده انگاري كه كسي مجبورت كرده زنداني باشي اون شعر زتذلت مجتبي كاشاني رو توصيه ميكنم يه مروري داشته باشي.. ذهن ما زندان است ما در آن زندانی قفل آن را بشکن در آن را بگشای و برون آی ازین دخمه ظلمانی نگشایی گل من خویش را حبس در آن خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد همدم دانش و دانایی محدوده خویش و در این ویرانی همچنان تنگ نظر می مانی هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است ذهن بی پنجره دود آلود است ذهن بی پنجره بی فرجام است بگشاییم در این تاریکی روزنه ای بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد بگذاریم که هر کوه طنینی فکند بگذاریم ز هر

ali

من مطلب (اينجا تهران است ) را خواندم ، عزيز شما كه فرصت سر خاراندن نداريد و حال نمي كنيد جواب يك تلفن را بدهيد پس كي وقت مي كنيد اين همه مطلب را تو وبلاك بنويسيد؟!!!!!!

ali

عزيزان ساعت 11:09 قبل از ظهر در كدام منطقه دنيا شب زنده داري حساب ميشه ؟ يكم منصف باشيم در ضمن شما مي توانستيد با متانت به همكار شهرستانيتان بفرمائيد كه سرتان شلوغ است و فكر كنم همكارتان هم آن شعور را دارند كه بفهمند شلوغي سر در دفترخانه چطوريه.

یک انسان

با سلام واقعا متاسفم برای این مردم که اگه کمی از سختی کارهایت بگی میگند برو استعفا بده و... اگه از راحتی کارت بگی میگند شما که کار نمیکنی و... واقعا که چه هموطنی!!! خودشو به اسم هموطن معرفی میکنه !!! آخ که خدا این هموطنا این جوری را از نگیر!!!