قصه ی من

دست هایت را در جیبت کردی و آرام و بی خیال توی یک کوچه ی آرام و خلوت قدم می زنی . دنیایت را از سینما و ادبیات و آن قسمت روانشناسی و جامعه شناسی که به سینما و اذبیات مربوط می شود غنی کرده ای . راه می روی و فکر می کنی . می نشینی و فیلم نگاه می کنی . دراز می کشی و رمان های به درد بخور دنیا را هزار باره می خوانی .لابلای جمعیت می گردی و توی چشم های مردم هزاران سکانس ماندگار تاریخ سینما را کشف می کنی . می خوانی و می نویسی ، می خوانی و می نویسی ... خلاصه توی دنیای خودت خوشی و غرق که ناگهان کسی از قفا با انگشت شصت و اشاره از پس گردنت می گیرد و تورا وسط یک خیابان شلوغ هل می دهد. می گوید تنها راه زنده ماندنت این است که وارد دنیای ما شوی ! خیال می کنی یکی از شخصیت های داستان ها یا فیلم های نساخته ات است . خوشحال می شوی که بالاخره راهی به این دنیای شگفت انگیز باز شده . توی یک اتاق بی پنجره حبس می شوی با کلی کتاب حقوقی که گفته اند از اینها امتحان می گیرند . هنوز باور نکرده ای که قضیه جدی است . خوش خوشک می خوانی و گاهی رو ترش می کنی از حجم عبوس کلمات . تنهایی ات که زیاد می شود فریاد می زنی و کمک می خواهی . صداهایی از دور دست ها می شنوی : اینا توی کتابا نیست ، یاد بگیر : اوراق نیم برگی ... قبض حق التحریر ... دفتر درآمد که به اشتباه بهش می گن دفتر تمبر ... آمار ماهیانه ... فرم مغایرت حساب ...

می ترسی . فریاد می زنی کسی به نجاتت بلند شود . نجاتی در کار نیست . با خودت حساب می کنی که اگر امتحان را قبول شوی حتما آزاد می شوی . امتحان می دهی اما هنوز به دلایل نا شناخته ای نمی توانی به دنیای خودت برگردی . گاهی خیال می کنی قربانی توطئه ی فیلمنامه ی یک فیلمنامه نویس مالیخولیایی شده ای . شبیه مجموعه فیلم های اره ! نتیجه که معلوم می شود خوشحال می شوی که تمام شد . اما نه ! حالا نوبت آزمون شفاهی است . دست و پایت را گم می کنی جلوی سه مردی که روبرویت نشستند ؛ صاف توی چشم هایت زل زدند و می خواهند بدون لحظه ای مکث ار استبراء حیوان نجاستخوار و حق شفعه ی کامیون بگویی ! به کلام خدا پناه می بری و آیت الکرسی را یک نفس می خوانی . قبول می شوی و با خودت می گویی این بار کابوس تمام شد . اما همان دست روز اول دوباره از پس گردنت می گیرد و تو را با خودش می برد . نمی توانی او را ببینی چون او مقام شامخ سردفتری است ! میزت را نشانت می دهد و دفتر تمبر عزیز تر از جان را جلویت باز می کند . نا گفته می فهمی که تمام دفاتر اینجا از جان تو گرامی تر هستند !قضیه جدی تر از این است که نتوانی باور کنی . درد حاصل از باور توی رگ و پی ات می پیچد : نه ! دیگه راه نجاتی نیست . ندایی از سوی مقام شامخ سردفتر می شنوی : مبارکه ! حالا تو یک دفتریاری ! آن هم دفتر یار اول ! ...

این قصه ی من بود . حالا من یک دفتریارم !

/ 5 نظر / 12 بازدید
پدر

سلامی چوبوی خوش آشنائی خواندم حامل ژن لری هستی وبه آن می بالی خوشت را تکمیل کردم با شعر خدائیه لری خداييه ای که روزی همه خلق ز انبار تونه / آسمونها و زمین کرده کردار تونه ئی همه نقش و نگاری که منه دنیا هد / همه از پرتو یک جلوه زدیدار تونه افتو ئی همه نوری که اتاوه به زمین / مختصر ذره ای از تابش رخسار تونه عاقلون هر چه کنن فکر و ابالن به خوسون / اشتباه کردنه/ پای جمله زافکار تونه هرکه رهد از پی مقصود و به مقصود رسید / او نرفت و نرسیده یو ز رفتار تونه هرحکیمی که دوا داد و مریضس خو، ابید / او دواها همه از قیطی عطار تونه هرچه فردوسی و سعدی گودنه / همه سون از اثر طبع درربار تونه پیر ابون خلق و همه سال تفاوت اکنن / غیر ذات تو که امسال تو چی پار تونه عرش فرش کردی و قلیون نهادی گر لو / هر چه ورمون اکنن پای همه آزار تونه گدیه کردمه مختار تونه ور خو وبد / نیکنم زِت مو قبول یو سر و یو دار تونه هر شر وشور به دنیا منه مخلوقت ابو / ازنیم یا اکشیم پاک همه سون کارتونه خان چنگیز که دنیانه سر از ته رفتی / هرچه بد کرد به مردم همه وادار تونه شاه تیمور که مشهور به خین ریزی بید / کمتریم بنده ای اِز مردم تاتار تونه ی

میثم ح.

سلام خانم گودرزی . من هم کلاس شما در دوره ی خبرنگاری بودم و وبلاگ سینمایی تان را پیگیری می کردم که بسیار مفید بود . چطور شد از سینما و رسانه به طرف حقوق تغییر مسیر دادید ؟

میرزابنویس کوچک

باسلام خانم گودرزی دعا کنید قصه شما ، برای من کارمند دفترخانه هم اتفاق بیافتد. از آشنایی با شما خوشحال شدم .[قلب]

دفتریار

سلام به همکار گرامی از اینکه می بینم وبلاگی دیگر به وبلاگهای حوزه سردفتری و دفتریاری افزوده شده خوشحالم امیدوارم در این زمینه و با تبادل نظرات بین تمام وبلاگهای این حوزه گامی گوچک در دنیای بزرگ مجازی و حقوقی برداریم.

سردفتر

با سلام دفتريار محترم خوشحالم كه دفتر يار خانومي با جرات وبلاگ درست كرده و با درايت كامل ان شاءاله متن وبلاگ و مي نويسه تبريك