قصه ی قورباغه و قزل آلا

در سرزمینی دور , از کوه بلندی رودی جاری بود که در راه خود از مسیر های پر پیچ و خم و آبشارهای زیادی گذر می کرد . در کنار این رود , از آبی که به اندازه ی یک بند انگشت به کناره ی رود جریان داشت , برکه ای آرام و به دور از هیاهوی رود درست شده بود . روی این برکه را نیلوفر های آبی پوشانده بودند. درون برکه , قورباغه ای زندگی می کرد که هر روز صبح , روی یکی از برگ های نیلوفر می نشست و به رود نگاه می کرد . گاهی هم زبانش را دراز می کرد و به مگس بخت برگشته ای که از آن حوالی می گذشت می چسباند و قوت لا یموتی برای خودش مهیا می کرد .

اما درون رود خانه , ماهی قزل آلایی بود که هر روز از صبح شروع به تلاش می کرد برای بالا رفتن از آبشار کوچک رود . قورباغه گاهی که مگس نمی گرفت , به تلاش های بی وقفه ی او نگاه می کرد و البته قزل آلا هم متوجه سنگینی نگاه قورباغه می شد . یک روز قورباغه دل به دریا زد و کمی از آرامش برکه اش فاصله گرفت و به نزدیکی رود آمد . صدا زد :

_ هی ! تو که از صبح تا شب بالا و پایین می پری و تقلا می کنی ! اون بالا دنبال چی می گردی ؟

قزل آلا که خیلی وقت بود می خواست سر صحبت را با قورباغه باز کند اما وقت نمی کرد , لحظه ای دست از کار کشید و گفت :

_ من باید خودمو به اون بالا برسونم . قزل آلاها باید برگردن همونجایی که به دنیا اومدن .

_ که چی بشه ؟

_ که تخم ریزی کنن و قزل آلاهای جدیدی به وجود بیارن .

_ نگو که بعد اون قزل آلاها میان این پایین و برای بالا رفتن شروع می کنن به تقلا !!

_ دقیقا همینطوره . راستی , تو توی اون برکه چی کار می کنی که همیشه نشستی و خیره ای به روبروت ؟

_ من اونجا به دنیا اومدم . هر روز روی یه برگ نیلوفر می شینم و مگس می خورم تا شب بشه . بعد می رم می خوابم تا صبح بشه و دوباره بیام روی برگ نیلوفر بشینم و مگس شکار کنم .

_ که چی بشه ؟

_ که زندگیمو بگذرونم . راستی , تو بعد از اینکه رفتی اون بالا و تخم ریزی کردی بر می گردی این پایین ؟

_ نه. من همونجا می میرم !

_ ا ! یعنی اینهمه تلاش می کنی که بمیری ؟

_ خوب آره . تو چی ؟

_ منم بعد از اینکه کلی مگس شکار کردم یا می میرم یا غذای یه ماری چیزی میشم .

_ خوب اینکه خیلی بیهوده اس ! یعنی تمام عمرت یه گوشه میشینی تا وقتت تموم بشه؟

_ حالا مگه تو با اینهمه بپر بپر چی کار می کنی؟ تو هم انقدر ورجه وورجه می کنی تا به اون بالا برسی و وقتت تموم بشه !

_ خوب حد اقل به احترام زنده بودن یه کاری کردم .

_ و منم لا اقل عمرم رو توی آرامش گذروندم .

_ ولی تو توی سکون و مرداب می میری بدون اینکه چیزی ازت باقی بمونه.

_ خوب تو هم با خستگی و رنج می میری بدون این که بچه قزل آلا ها بفهمن تو به خاطر به دنیا اومدنشون همه ی عمرت پریدی !

قزل آلا به فکر فرو رفت . قورباغه هم همینطور . اما از آنجایی که ماهی ها خاطره ی بلند مدت ندارند , چند دقیقه بعد متن مکالمات را فراموش کرد و به طرف آبشار رفت تا خودش را به بالای رود برساند . و از آنجاییکه قورباغه اطراف گل نیلوفر یک مگس چاق و چله دید , آرام به برکه برگشت .

سئوال 1: آیا کسی می تواند از این داستان یک نتیجه ی اخلاقی استنباط کند ؟ ممنون می شوم من را هم در جریان نتیجه ی این داستان قرار بدهید .

سئوال 2 : کدام یک از ما قزل آلاییم؟ کدام قورباغه ؟ و کدام چیز دیگر؟و آن چیز دیگر اساسا چی می تواند باشد؟

/ 2 نظر / 11 بازدید
دفتریار بالقوه

سلام-دستت درد نکنه که چیزای خوشحال کننده نوشتی!!!!! خودمونیم همه رو گذاشتی سرکار!در ضمن خواهشا اگه آقای تویسرکانی وبقیه آقایونو زیارت کردین سفارش مارو بکنین واسه اختبار.خیلی وقته ما کار میکنیم کفیل جون میزنه به جیب!!!

دفتریار بالقوه

معذرت میخواما ولی دیگه یواش یواش احساس میکنم دارین یه جورایی نقش اون آقاکوچولوی کارتون گالیورو بازی میکنینا!!! بجان خودم اگه هروقت ازروی نامیدی یه بلایی سرخودم آوردم میگم شمارم بجرم معاونت و مباشرتو تسبیب و اتلاف و کودک آزاری و هرچی اسمشو بذارین تحت پیگرد غذایی بگیرن.